شنبه ۱۱ ژوئن ۲۰۱۱

ما مجرمان خطرناکی هستیم

صحنه‌های روز پنجشنبه مانند سکانس‌های یک فیلم تراژیک با کات‌های برق‌آسای کارگردان و با بازی بازیگران واقعی، مدام از جلوی چشمم رد می‌شود و برق از چشمانم می‌پرد. سرباز، مسعود، سر، پوتین و جیغ...

سیاه می‌شود همه‌چیز و تا به خودم بیایم مسعود پرت شده است روی زمین و چهره‌اش را درد پوشانده است. چشمانش پر از سوال می‌شود و مات و مبهوت از پشت شیشه‌های کثیف و دوجداره به همدیگر زل می‌زنیم. نمی دانم چند ثانیه یا دقیقه گذشت تا به خودمان بیاییم اما قطعا طولانی‌ترین لحظات عمرمان بود.

ماجرا از این قرار است. در پایان ملاقات در زندان رجایی‌شهر کرج، سربازی گفت زمان ملاقات تمام شد و مسعود تنها درخواست کرد لحظه‌ای با مادرش خداحافظی کند که ناگهان سرباز او را بلند کرد، سرش را با شدت به دیوار کوبید، پرتش کرد روی زمین و با پوتین بر سرش ضربه زد.

این اتفاق خشن‌تر از آن چیزی بود که بتوانم آن را در ذهنم تجزیه تحلیل کنم. جلوی چشمان من، مادرم و مادر مسعود و سایر خانواده زندانیان سیاسی و عادی مسعود را وحشیانه ضرب و شتم کردند. زن‌ها فریاد می‌زدند، کودکان گریه می‌کردند، مسن‌ترها از حال رفته بودند.

و من باید خودم را پیدا می کردم تا به بچه‌ها و مسن‌ترها برسم. نباید خودم را می‌باختم تا بتوانم عکس‌العمل منطقی داشته باشم، می‌بایست تمام ذهن آشفته و پراکنده‌ام را جمع می‌کردم تا بتوانم تصمیم درستی بگیرم و بقیه را آرام کنم. در دوسال پس از انتخابات ریاست جمهوری، ما سختی‌ها و مشکلات زیادی پشت سر گذاشته‌ایم، همسرم تمام مدت دو سال در زندان است بدون یک ساعت مرخصی، خودم دوبار بازداشت شدم و تنها در یک پرونده به یک سال زندان محکوم شده‌ام، اکثر دوستان و همکارانم در زندان هستند، اوقات زیادی بیکاری را تجریه کردم اما این یک روز، چیز دیگری برایم بود. گویا تمام ثانیه‌ها و دقایق آن روز در ذهنم حک شده ، در تار و پود جانم رشد کرده است و درخت شده تا مغزم نفوذ کرده است.

بعد از این ماجرا من و خانواده مسعود زندان را ترک نکردیم و پس از تلاش‌های فراوان توانستیم بار دیگر مسعود را پشت شیشه‌های کابین ملاقات کنیم. احتمال ضربه مغزی چیزی بود که بهداری زندان آن را تشخیص داده بود و وقتی مسعود این موضوع را گفت من احساس کردم دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست. دیگر هیچ چیزی نمی‌خواستم و فقط می‌خواستم همسرم سالم بماند. حتی دیگر مرخصی یا آزادی او را نمی‌خواستم تنها از خدا درخواست کردم همسرم سالم باشد.

قرار بود تا شب به ما خبر سلامتی او را بدهند اما دقایق چقدر نامرد هستند در این اوقات. نامردی می‌کنند و انگار از سُرب هستند. خودشان را به سنگینی تکان می دهند. طاقت نیاوردم و مجبور شدم شبانه به بیمارستانی که حدس می‌زدم ممکن است مسعود را به آنجا ببرند، رفتم.در آن بیمارستان متوجه شدم او را برای سیتی‌اسکن و رادیولوژی به آنجا برده‌اند اما در بیمارستان بستری نبود و من دوباره دغدغه این را داشتم که اگر ضربه مغزی باشد من باید به کجا بروم و از چه کسی در این زمانه بی‌داد، کمک بگیرم.

شب لحظه‌ای تنوانستم چشم برهم گذارم. به این فکر می‌کردم که چند ماه است نتوانسته ام دستان مسعود را در دستم بگیرم، چه مدت از اخرین چایی که با هم نوشیدیم می‌گذرد، آخرین غذایی که با همدیگر در خانه کوچکمان خوردیم چه زمانی بود؟ یا حتی آخرین باری که توانستم صدایش را از پشت خطوط تلفن بشنوم، کی بود؟

تا جمعه ظهر که مسعود تماس گرفت و خبر از سلامتی‌اش داد، هزاران بار آنچه در این مدت بر ما رفته است را مرور کردم، تمام ترانه‌های مشترکمان را گوش کردم، کتاب‌های مورد علاقه‌مان را مرور کردم، عکس های دو نفره‌مان را دیدم. هرچند که هنوز چشمانش سیاهی می‌رفت و ضعف داشت اما دچار ضربه مغزی نشده بود. به او نگفتم که چشمان من هم سیاهی می‌رود و مانند تیری برمی‌گردد در قلبم و در جانم می‌نشیند. باید روحیه می‌دادم به او باید خودم را بازسازی می‌کردم.

فقط یک تماس تلفن چند دقیقه‌ای حق من از خبر سلامتی همسرم بود و بایستی یک هفته صبر می‌کردم تا زمان ملاقات بعدی برسد چرا که حتی اجازه تماس تلفنی هم به زندانیان سیاسی نمی‌دهند و من باید یک هفته را با اضطراب و نگرانی طی می‌کردم تا از سلامتی همسرم باخبر شوم و چقدر سخت است لحظاتی که فکر کنی هر آن ممکن است اتفاقی جبران ناپذیر برای همسرت بیافتد و ممکن است تو تا یک هفته از آن بی‌خبر باشی.

حدسم درست بود. یک هفته با هر جان‌کندنی بود سپری شد و من دوباره به ملاقات رفتم. مسعود خبر داد سه روز در انفرادی بوده است. انفرادی به جرم اخلال در نظم زندان و توهین به مقامات زندان! این واقعا برایم غیرقابل فهم بود که مسعود را جلوی چشم ما ضرب و شتم کردند و آن وقت او را به انفرادی می برند. باز هم عصبانیت و باز هم کلافه‌گی و باز هم سوال که چرا؟ البته در این ملاقات اجازه دادند بعد از چندین ماه به مدت 5 دقیقه همسرم را از نزدیک در آغوش بگیرم و تمام خسته‌گی‌هایم را در آغوشش جا گذاشتم و سبک بال به خانه خالی از او برگشتم. دستانش همان دستان بود، همان دستان بزرگ که انگار توانستند درد را از وجودم بیرون بکشند.

در این دوسال یک "چرا"ی بزرگ در ذهنم همیشه می‌چرخد و خودش را محکم‌تر از ضربه‌های پوتین آن سرباز، به در و دیوار سرم می‌کوبد. چرا باید این همه سختی و فشار بر روی ما باشد. مایی که هیچ‌چیز از این حکومت نمی‌خواستیم مگر ذره‌ای آزادی برای انتقاد سازنده از دولت، امنیت شغلی، امنیت جانی و روزنه‌ای برای تنفس و برای زندگی.

ما تنها خواستار اصلاحات بودیم و خواستار بهبود وضعیت کشور. ما می‌خواستیم همه مردم کشورمان در رفاه و آسایش نسبی باشند، ما می خواستیم چشم بینای جامعه باشیم، ما می‌خواستیم در چارچوب قانون اساسی کشورمان کار کنیم و برای روزنامه‌نگاری آموزش دیده بودیم. ما آموزش دیده‌ایم که چشممان را بر حقایق نبندیم و سوال کنیم، آنقدر سوال کنیم و آنقدر چشمانمان را باز نگه داریم تا دولت نتواند غیرقانونی عمل کند، تا مسئولین مملکت برای پیشرفت کشور بهترین عملکرد خود را نشان دهند، ما خواستار شایسته‌سالاری بودیم اما نمی دانستیم تمام اینها در کشوری که در آن بزرگ شده‌ایم جرم است.

در اینجا عشق به انسانیت و آزادی، عشق به خاک و مردم جرم است. ما مجرمان بزرگ و خطرناکی هستیم.

جمعه ۱۳ اوت ۲۰۱۰


ما را شکستگی به نهایت رسیده است
چندان شکسته ایم که نتوان دگر شکست
ما شیشه ایم و باک نداریم از شکست
شیشه چو بشکند تیزتر شود

این روزها را می‌گذرانم بی آن‌که بدانم چگونه می‌گذرد این تلخی‌های هر روزه‌ام. تلخم مسعودم؛ از تلخی‌ای که در جان همه دوستانم و در رگ و تن پیر این سرزمین رفته است.

اصلا می دانی؟ خوب شد که نیستی. چه خوب است که در زندان نشسته‌ای و هنوز به آینده امیدواری. چندی پیش بود که می‌گفتی نمی‌خواهی به هر قیمت آزاد شوی و چقدر این حس بد است که نخواهی در در سرزمینی که همه عمر به آن عشق می ورزیدی، آزاد باشی. چقدر مایه‌ شرمساری است که دوستان دربندمان خواهان آزادی در کشوری که بهای مرگ از بهای آزادی افزون‌تر است، نیستند و این را فریاد می زنند.

اما حق بده که دلم بگیرد از این سرزمین پیر. هزار سال هم که اینطور در خیابان‌های این شهر، بی قرار راه بروم و به خاطره‌هایمان فکر کنم و عکس‌هایت را نگاه کنم، این بی قراری‌های بی پیر علاج ندارد که این شهر واقعا مرا حبس شده است بی تو.

که هر روز خبری تلخ می‌نشنید بر جانم و چه بد است که این تلخی‌ها را پذیرا شده‌ایم. اکنون دیگر پذیرای اعتصاب غذای دوستانمان شده‌ایم، پذیرای انتقال شبنم مددزاده به زندان رجایی شهر شده‌ایم و دیگر همه چیز انگار عادی شده است که اینک قصابانند بر گذرگاه‌ها مستقر…

الان دیگر حتی از تبعیض‌ها تعجب نمی‌کنم. دیگر از این که نیستی تعجب نمی‌کنم، انگار نبودنت در تک تک سلول‌های بدنم رفته و عادت کرده‌ام که دیگر نباشی و در عین حال باشی و در خانه پرسه بزنی؛ در خیال زیبای من، ببینمت که هی راه می‌روی و هی سوژه می‌دهی برای نوشتن و با آن آشفتگی همیشگی‌ات از همه و هر موضوعی حرف می‌زنی و من هم به کار خودم مشغول باشم.

باید نوشت باید بنویسم از آنچه بر من و تو و همه‌گان می‌رود. زندگی ما،عجیب، قرین سرنوشت مردم و سرزمین مان شده است، پس چه باک که همه بفهمند بر ما چه می‌رود که باید بفهمند “من و تو انسان را رعایت کردیم”.

عجب دنیای بر عکسی‌ست. تو یک سال و اندی است که در زندانی اما به جای آنکه دوری را تجربه کنیم، هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شویم، هستی و نیستی در خانه و می‌چرخی و راه می‌روی و حرف می‌زنی با من در این خانه تنهای بی تو. بدون تو، اما مالامال از تو. مالامال از صدا و بوی تو و بی‌قراری‌های همیشگی‌ات که دنیا را به گونه‌ای دیگر می‌خواستی و الان می فهمیم که دنیای بر عکسی‌ست.

عزیزکم، سرت سلامت و سبز باشد که آزادی را می‌ستایی اما نه به هر قیمت و شکلی. این است قول و قرار ما، این همان زندگی شرافتمندانه‌ای است که وعده آن را به من داده بودی، و الان می‌بینم که چه خوب وعده به جا می‌آوری و روی قولت می‌مانی.

عجب دنیای برعکسی‌ست، در زندان هستی و در حبس آزاده‌ای. بگذار تمام این سال‌های جوانی را در زندان سپری کنی، اما این صبر هم اجری دارد که خدای من و تو آن را نوید داده است.

من منتظر آن روز خدا هستم، آن روز دیگر دستانم خالی نیست از نبودنت و در عین حال بودنت، در آن روز دیگر برایت آزادی را از پشت تلفن تصویر نمی‌کنم، خودت هستی و می‌بینی. آن روز تو باید تصویر کنی زندان را برای نسل فردا که نیاز دارند به دانستن بهای آزادی.

عجب دنیای برعکسی‌ست، از پشت خطوط تلفن آرامم می‌کنی و می‌گویی ناجی‌ات هستم.

می بینی؟ ناجی و غریق هر دو یکی شده‌اند و در این دریای طوفانی هر کدام آن دیگری را به سوی ساحلی سبز و آرام راهنمایی می‌کنند. عجب دنیای برعکسی‌ست که تو از زندان به من روحیه می‌دهی و من را به صبر دعوت می‌کنی.

نجات ناجی توسط غریق چقدر سخت است؟! غریق به عشق کشف ساحلی دیگر دل به دریای پر آشوب زده است و اکنون ناجی‌اش نیز به آن ساحل رویایی دل بسته است، انگار غریق و ناجی هر دو تشنه آن ساحل دوردست و سبز، دل به دریا زده‌اند و هیچ یک را انگیزه‌ای برای بازگشت نیست. غرق و ناجی هر دو طالبند و این طلب سهم بسیاری در پیوندشان دارد، پیوندی که در این طلب شکل گرفته است و از آنها طالبانی ساخته که هیچ کدام حاضر به بازگشت نیستند، پس چگونه می‌توان به داستان عجیب غریق و ناجی پایان داد؟ آیا راهی جز تلاش برای دستیابی به آن سوی ساحل رویایی در پیش رویشان باقی مانده است؟؟
چه می‌توان کرد وقتی گرفتار زیبایی‌های آن ساحل سبز هستیم و زخم‌های وجودمان از کشف آن ساحل هنوز جراحت دارد؟

ما آرمان‌هایمان را باور کرده‌ایم، باوری که از پس آن “ایمان”، که بخش دیگری از این زندگی است، رشد یافته و مزه این ایمان در لحظات فراق چقدر شیرین است و خدا هم صابرین را دوست دارد.

مسعودم، بار دیگر ماه رمضان آمد و تو به همراه انسان بزرگ دیگر در زندانید، دعایمان کنید که دعای مظلوم زود مستجاب می شود، عزیزم امسال هم کاسه صبر را به سفره افطارت اضافه کن، باشد که خدا هم در این لحظات فراق، ما را در آغوش خود گیرد و کاسه صبرمان را لبریز نکند.

صبر پیشه کن عزیز دلم
صبر پیشه کن
در بطن کوسه‌ای که تو را خورده است
گله معنا ندارد.‏
گیر کرده‌ای عزیز دلم
گیر کرده‌ای
و تو هم که یونس و عمران نیستی.‏
ـ شمس لنگرودی

پنجشنبه ۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰


مسعود در سالروز تولدم و همچنین اولین سالگرد زندان خود، نامه ای خطاب به من نوشته است:

همسر عزیزم سلام

بالاخره تیر ماه فرا رسید! روزهای گرم تابستان 89 هم آغاز شد و من که از پیش با خودم وعده کرده بودم تا به بهانه سپری شدن یک سال حبس، نامه ای بنویسم و از آنچه که طی این مدت بر ما گذشته است روایت و شکایت کنم، به کلی از این کار منصرف شده ام!!

مهسای عزیز! همسر مهربانم، این روزها بیشتر از هر وقت دیگری شاهد هستم که تو چگونه دل تنگی هایت را در گوشه قلبت پنهان می کنی، بغض های شبانه ات را فرو می خوری تا فردا با صدایی شاداب تر از دیروز سلامم را جواب بگویی و روحیه مرا در حبس و غربت بالاتر ببری.

بگذار این بار صادقانه اعتراف کنم که ایثارگری ها و مهربانی هایت در طول این یک سال بیشتر از هر زمان دیگری بر دلم می نشیند و شاید امسال بیش از همه این سال ها حضور و وجود تو را حس کرده ام و لحظه لحظه های این سال با یاد تو و خاطرات، سپری شد.

امسال بیش از هر زمان دیگری حضورت را احساس و تنهایی هایم را با تو تقسیم کردم.

اما بگذار بار دیگر صادقانه اعتراف کنم که به سبک و عادت همیشگی ام، وقتی غربت و دل تنگی سینه ام را می فشارد و یا هنگامی که کسالت و ظلمت این روزها بر من دو چندان می گذرد و یا اینکه به روال این چند سال زندگی پرفراز و نشیب مان هرگاه "هوای دوست" به سرم می زند، اخرین پناه و دستاویز من همین کاغذ سفید و قلم کوچک است. اینجا به جای دفتر روزنامه یا دفتر کار؛ برای نوشتن دفترچه ای کوچک دارم که همیشه بالای سرم می گذارم و یک خودکار معمولی که همراه شبانه من و این دفترچه قرمز رنگ است.

اصلا اجازه بده بدون تعارف اعتراف کنم که همین صبوری ها و امیدواری های تو مرا از نگارش نامه های افشاگرانه و شکایت آلود از آنچه که بر ما گذشته است، منصرف کرد و به جای آن تصمیم گرفتم تا به مناسبت سالروز تولدت نامه ام را به خودت هدیه کنم.

راستی تولدت مبارک!

همین یک جمله را به رسم هدیه تولد از همسرت که اکنون در زندان رجایی شهر هیچ تحفه یا هدیه ای برای کادو تولد ندارد؛ بپذیر.

باور کن که احساس می کنم الان دیگر نیازی به گلایه و شکایت از ظلم های دیروز نداریم و بایستی به فردا فکر کنیم. زیرا که بر اساس سنت تاریخ و نوید طبیعت، به یقین فردا روشن تر از امروز خواهد بود و کلید صبح فردا در گرو صبوری های امروز ماست.

نه! خواهش می کنم اشتباه نکن. حرف من این نیست که از ظلم ها و بی عدالتی ها و تبعیض هایی که بر ما روا داشته اند و روا می دارند ناراحت نیستم و یا به راحتی از کنار آنها گذشته ام، بلکه تمام دغدغه ام این است که اکنون دیگر چه نیازی به تکرار آنها و بازگو کردن باقی مانده است؟

حالا دیگر چه کسی پیدا می شود که از دردهای ما و آنچه که در طول این یک سال بر ما گذشته است بی خبر باشد؟

همه چیز روشن است. حالا دیگر چه نیازی به افشاگری و شکواییه علیه کسانی که ما را کتک می زدند و در بدترین شرایط بازجویی کردند، وجود دارد؟ چه کسی پیدا می شود که نداند در سلول های بازجویی بند 240 و یا راهروهایی که در آنجا گه گاه همدیگر را ملاقات می کردیم چه ظلم ها و ناجوانمردی هایی بر ما روا داشته شد.

اصلا چه نیازی است که بگویم چگونه با رکیک ترین الفاظ دشنام دادند و با تهدید به دادگاه کشاندند و سرانجام هم بدون هیچ منطقی احکام ناعادلانه شان را روی پرونده هایمان گذاشتند.

اصلا به نظر تو این روزها دیگر چه نیازی وجود دارد تا دوباره در قالب نامه های سرگشاده به رییس قوه قضاییه و یا مقام های عالی رتبه قضایی کشور از وضعیت خود گلایه کنم و بگوییم که نه تنها رافت و مروت اسلامی بلکه هیچ گونه قانون و عدالتی هم در حق ما رعایت نشد!

مگر جرم ما چه بود؟! مگر ما چه می خواستیم؟!

مهسای عزیز

حالا که به اینجا رسیده ایم، لطفا اجازه بده که من هم با الهام از همین روحیه امیدوارانه و خلق و خوی بردبارانه ات از ظلم و سختی های دیروز و نگاه بخشاینده ات نسبت به افرادی که مسبب این سختی ها هستند، به سرعت گذر کنم و به جای تکرار آنها درباره فردا برایت بنویسم.

فردایی که من و تو و خیلی های دیگر منتظر آن هستیم. فردا در راه است و گرچه از امروز یعنی 12 تیر ماه یکسال دیگر از تولد تو می گذرد و تنها دو روز بعد من در حبس یک ساله می شوم اما در میان این حوادث یقین به فردا هم متولد شده است. فردایی روشن و سبز برای ما و همه آنها که هم سن و سال ما هستند و همه کودکانی که تاریخ آنها را شاهد کارهای ما قرار داده است، فردایی که تصورش چندان سخت نیست اما خیال آن، تحمل این شرایط سخت را آسان می کند.

آری همسر خوبم!

بیا فردا را آرزو کنیم. بیا به جای گله و شکایت و دلسردی از این روزها به فردایی فکر کنیم که در آن تلاش برای تحقق رویای یک سرزمین سبز و آباد مجازات و کیفر به دنبال نداشته باشد.

آرزوی روزی که پاداش شرکت فعالانه در یک انتخابات آزاد و عادلانه حبس و تبعید نباشد. روزی را انتظار بکشیم که دیگر حق شهروندی در انتقاد از دولت و یا حتی مخالفت صریح با سیاست های دولتی را تبلیغ علیه نظام تعبیر نکنند. روزی که نقدهای خیرخواهانه و امر به معروف و نهی از مکر بهانه ای برای حصر و حبس و ساکت کردن منتقدان و مخالفان در چاردیواری زندان ها نشود.

به امید فردایی باشیم که حتی متهمان هم بتوانند با آزادی کامل در دادگاه های بی طرف از حق خود دفاع کنند و حداقل براساس موازین قانونی تا پیش از اثبات جرم آبروی متهمان بازیچه ی دادگاه ها که اغلب مصارف امنیتی دارند، نگردد.

روزی که قضات محترم به جای برخورد قاطع با مصادیق مفاسد اقتصادی؛ روزنامه نگارانی هم چون من را به خاطر فعالیت حرفه ای در رسانه ها به میلیون ها تومان جریمه نقدی محکوم نکنند . روزی که دیگر دوستان روزنامه نگار ما مجبور نباشند جلای وطن کرده و رکن چهارم دموکراسی را در غیاب مطبوعات آزاد و مستقل از خارج از مرزهای جغرافیایی این کشور گربه ای شکل دنبال کنند و تجلی دهند، فردایی که حقوق بشر خواهی و عدالت طلبی به فتنه گری و بیگانه پرستی تعبیر نگردد.

همسرم! فردا در راه است سالروز تولد ت هم دوباره فراخواهد رسید . فردایی روشن و سبز که به زودی خواهد رسید و من در آن روز باردیگر سالروز تولد تو را تبریک خواهم گفت . روزی که آرزوهای ما هم متولد شده اند و ما آن روز را جشن خواهیم گرفت .

حال و روز من هم اینجا بد نیست . این روزها کتاب می خوانم و درس زندگی می گیرم ولی شاید باورت نشود عملا احساس می کنم در کلاس فشرده قرار گرفته ام ، کلاسی که استادش تدریس نمی کند ولی شاگرد به راحتی درس ها را فرا می گیرد ،من اینجا از احمد زید آبادی صبرو مدارا می آموزم، عیسی سحر خیز معلم تلاش و جنب جوش است .دکتر سلیمانی استاد اخلاق و مهربانی است و طبرزدی مردم داری و استقامت در حبس را یاد می دهد .مهدی محمودیان و رسول بداقی هم هر کدام به شیوه ای درس های زندگی را به من یاد می دهند. من فردا را انتظار می کشم . روزی که تحقق روشنایی و زیبایی برای همه ماست .

شنبه ۲۶ ژوئن ۲۰۱۰



دوباره آمدم تا اینجا برایت بنویسم. بنویسم از نبودنت. هرچند دوباره بخواهند ننویسم و فیلترم کنند که من می نویسم تا بگویم هستم. بگویم برای همه از دلتنگی هایم و بپرسم چرا این همه ظلم و جفا؟؟
بنویسم که یک سال شد تو غذای مورد علاقه ات را نخورده ای. یک سال است که در خانه ات نبودی، یک سال است که الکی در یخچال را باز نکرده ای و به داخل یخچال الکی نگاه نکرده ای بی آنکه دنبال چیز خاصی باشی. یک سال است که با تو در پارک قدم نزده ام و تو یک سال است که بدقولی نکرده ای.
آمده ام اینجا تا بنویسم چگونه دلم له له می زند برای دیدارت حتی پشت شیشه و در زندان. بنویسم یک سال شد که زندگی مان وارد فاز جدیدی شده.
بنویسم که ماهیت من و تو در نوشتن است که باید بنویسم که تو چه خوب می نوشتی برای همین هم باید الان بنویسم که تو در بند هستی برای آنچه می نوشتی.
پس نوشتن را اینجا ادامه می دهم عزیزم.