صحنههای روز پنجشنبه مانند سکانسهای یک فیلم تراژیک با کاتهای برقآسای کارگردان و با بازی بازیگران واقعی، مدام از جلوی چشمم رد میشود و برق از چشمانم میپرد. سرباز، مسعود، سر، پوتین و جیغ...
سیاه میشود همهچیز و تا به خودم بیایم مسعود پرت شده است روی زمین و چهرهاش را درد پوشانده است. چشمانش پر از سوال میشود و مات و مبهوت از پشت شیشههای کثیف و دوجداره به همدیگر زل میزنیم. نمی دانم چند ثانیه یا دقیقه گذشت تا به خودمان بیاییم اما قطعا طولانیترین لحظات عمرمان بود.
ماجرا از این قرار است. در پایان ملاقات در زندان رجاییشهر کرج، سربازی گفت زمان ملاقات تمام شد و مسعود تنها درخواست کرد لحظهای با مادرش خداحافظی کند که ناگهان سرباز او را بلند کرد، سرش را با شدت به دیوار کوبید، پرتش کرد روی زمین و با پوتین بر سرش ضربه زد.
این اتفاق خشنتر از آن چیزی بود که بتوانم آن را در ذهنم تجزیه تحلیل کنم. جلوی چشمان من، مادرم و مادر مسعود و سایر خانواده زندانیان سیاسی و عادی مسعود را وحشیانه ضرب و شتم کردند. زنها فریاد میزدند، کودکان گریه میکردند، مسنترها از حال رفته بودند.
و من باید خودم را پیدا می کردم تا به بچهها و مسنترها برسم. نباید خودم را میباختم تا بتوانم عکسالعمل منطقی داشته باشم، میبایست تمام ذهن آشفته و پراکندهام را جمع میکردم تا بتوانم تصمیم درستی بگیرم و بقیه را آرام کنم. در دوسال پس از انتخابات ریاست جمهوری، ما سختیها و مشکلات زیادی پشت سر گذاشتهایم، همسرم تمام مدت دو سال در زندان است بدون یک ساعت مرخصی، خودم دوبار بازداشت شدم و تنها در یک پرونده به یک سال زندان محکوم شدهام، اکثر دوستان و همکارانم در زندان هستند، اوقات زیادی بیکاری را تجریه کردم اما این یک روز، چیز دیگری برایم بود. گویا تمام ثانیهها و دقایق آن روز در ذهنم حک شده ، در تار و پود جانم رشد کرده است و درخت شده تا مغزم نفوذ کرده است.
بعد از این ماجرا من و خانواده مسعود زندان را ترک نکردیم و پس از تلاشهای فراوان توانستیم بار دیگر مسعود را پشت شیشههای کابین ملاقات کنیم. احتمال ضربه مغزی چیزی بود که بهداری زندان آن را تشخیص داده بود و وقتی مسعود این موضوع را گفت من احساس کردم دیگر هیچ چیزی برایم مهم نیست. دیگر هیچ چیزی نمیخواستم و فقط میخواستم همسرم سالم بماند. حتی دیگر مرخصی یا آزادی او را نمیخواستم تنها از خدا درخواست کردم همسرم سالم باشد.
قرار بود تا شب به ما خبر سلامتی او را بدهند اما دقایق چقدر نامرد هستند در این اوقات. نامردی میکنند و انگار از سُرب هستند. خودشان را به سنگینی تکان می دهند. طاقت نیاوردم و مجبور شدم شبانه به بیمارستانی که حدس میزدم ممکن است مسعود را به آنجا ببرند، رفتم.در آن بیمارستان متوجه شدم او را برای سیتیاسکن و رادیولوژی به آنجا بردهاند اما در بیمارستان بستری نبود و من دوباره دغدغه این را داشتم که اگر ضربه مغزی باشد من باید به کجا بروم و از چه کسی در این زمانه بیداد، کمک بگیرم.
شب لحظهای تنوانستم چشم برهم گذارم. به این فکر میکردم که چند ماه است نتوانسته ام دستان مسعود را در دستم بگیرم، چه مدت از اخرین چایی که با هم نوشیدیم میگذرد، آخرین غذایی که با همدیگر در خانه کوچکمان خوردیم چه زمانی بود؟ یا حتی آخرین باری که توانستم صدایش را از پشت خطوط تلفن بشنوم، کی بود؟
تا جمعه ظهر که مسعود تماس گرفت و خبر از سلامتیاش داد، هزاران بار آنچه در این مدت بر ما رفته است را مرور کردم، تمام ترانههای مشترکمان را گوش کردم، کتابهای مورد علاقهمان را مرور کردم، عکس های دو نفرهمان را دیدم. هرچند که هنوز چشمانش سیاهی میرفت و ضعف داشت اما دچار ضربه مغزی نشده بود. به او نگفتم که چشمان من هم سیاهی میرود و مانند تیری برمیگردد در قلبم و در جانم مینشیند. باید روحیه میدادم به او باید خودم را بازسازی میکردم.
فقط یک تماس تلفن چند دقیقهای حق من از خبر سلامتی همسرم بود و بایستی یک هفته صبر میکردم تا زمان ملاقات بعدی برسد چرا که حتی اجازه تماس تلفنی هم به زندانیان سیاسی نمیدهند و من باید یک هفته را با اضطراب و نگرانی طی میکردم تا از سلامتی همسرم باخبر شوم و چقدر سخت است لحظاتی که فکر کنی هر آن ممکن است اتفاقی جبران ناپذیر برای همسرت بیافتد و ممکن است تو تا یک هفته از آن بیخبر باشی.
حدسم درست بود. یک هفته با هر جانکندنی بود سپری شد و من دوباره به ملاقات رفتم. مسعود خبر داد سه روز در انفرادی بوده است. انفرادی به جرم اخلال در نظم زندان و توهین به مقامات زندان! این واقعا برایم غیرقابل فهم بود که مسعود را جلوی چشم ما ضرب و شتم کردند و آن وقت او را به انفرادی می برند. باز هم عصبانیت و باز هم کلافهگی و باز هم سوال که چرا؟ البته در این ملاقات اجازه دادند بعد از چندین ماه به مدت 5 دقیقه همسرم را از نزدیک در آغوش بگیرم و تمام خستهگیهایم را در آغوشش جا گذاشتم و سبک بال به خانه خالی از او برگشتم. دستانش همان دستان بود، همان دستان بزرگ که انگار توانستند درد را از وجودم بیرون بکشند.
در این دوسال یک "چرا"ی بزرگ در ذهنم همیشه میچرخد و خودش را محکمتر از ضربههای پوتین آن سرباز، به در و دیوار سرم میکوبد. چرا باید این همه سختی و فشار بر روی ما باشد. مایی که هیچچیز از این حکومت نمیخواستیم مگر ذرهای آزادی برای انتقاد سازنده از دولت، امنیت شغلی، امنیت جانی و روزنهای برای تنفس و برای زندگی.
ما تنها خواستار اصلاحات بودیم و خواستار بهبود وضعیت کشور. ما میخواستیم همه مردم کشورمان در رفاه و آسایش نسبی باشند، ما می خواستیم چشم بینای جامعه باشیم، ما میخواستیم در چارچوب قانون اساسی کشورمان کار کنیم و برای روزنامهنگاری آموزش دیده بودیم. ما آموزش دیدهایم که چشممان را بر حقایق نبندیم و سوال کنیم، آنقدر سوال کنیم و آنقدر چشمانمان را باز نگه داریم تا دولت نتواند غیرقانونی عمل کند، تا مسئولین مملکت برای پیشرفت کشور بهترین عملکرد خود را نشان دهند، ما خواستار شایستهسالاری بودیم اما نمی دانستیم تمام اینها در کشوری که در آن بزرگ شدهایم جرم است.
در اینجا عشق به انسانیت و آزادی، عشق به خاک و مردم جرم است. ما مجرمان بزرگ و خطرناکی هستیم.
